close
تبلیغات در اینترنت
شعر طنز در مورد سربازی
ثبت نام

mrha

نوروز 1397 مبارک


سال نو مبارک سایت تفریحی مسترها
شعر طنز در مورد سربازی

 

شعر طنز در مورد سربازی 

خوشا روزی که من پنج ساله بودم

 

درون کوچه ها آواره بودم

 

چرا مادر مرا بیست ساله کردی

 

میان پادگان آواره کردی

 

دم دروازه شهر که رسیدم

 

صدای طبل و شیپور را شنیدم

 

به خود گفتم که این طبل نظام است

 

دو سال شخصی گری بر من حرام است

 

گروهبانان مرا بیچاره کردند

 

لباس شخصیم را پاره کردند

 

به خط کردند تراشیدند سرم را

 

لباس آشخوری کردند تنم را

 

لباس آشخوری رنگ زمین است

 

برادر غم مخور دنیا همین است

 

نگو خدمت بگو زندان هارون

 

که دل را در جوانی می کند خون

 

نگو خدمت بگو سرچشمه غم

 

نگهبانی زیاد مرخصی کم

 

مسلسل لوله خودکار دارد

 

گهی تک تیر گهی رگبار دارد

 

کلاغ پر می روم کاسه به دندان

 

برای خوردن یک لقمه نان

 

نوشتم نامه ای با برگ چایی

 

که هر وقت می خوری یادم بیایی

 

لب چشمه نشستم خوابم آمد

 

محبت های مادر یادم آمد

 

بمیرد آن که سربازی بنا کرد

 

تمام دختران را چشم به راه کرد

 

از آن روزی که سربازی بنا شد

 

ستم بر ما نشد بر دختران شد

 

گمان کردم که سربازی دو سال است

 

ندانستم که عمر یک جوان است

, , , , ,
  • دسته بندی شده در : شعر طنز
  • نویسنده :
  • تاریخ ارسال : پنجشنبه 12 اسفند 1395
  • تعداد دیدگاه :

نظرات ارسال شده

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی